مامان من کو؟
|
در مزرعه اي كوچك |
|
|
او از خودش پرسيد : |
|
|
ا |
|
|
از |
|
|
و |
|
|
وا |
|
|
ا از |
|
|
ن |
|
|
دوباره از |
|
|
و |
|
|
ولي |
|
|
از |
|
|
و |
|
|
دوباره |
|
|
از آقاي |
|
|
آقاي |
|
|
جوجه |
|
|
يكدفعه |
|
|
آقا |
|
|
جوجه |
|
|
جوجه |
|
|
با صداي بلند گفت : |
|
|
و |
پسرم !
این داستانو برای این گذاشتم چون تو عاشق حیوانات هستی و از دیدنشون لذت میبری .درست مثل بابایی که آرزو داره ما تو روستازندگی کنیم با یه عالمه گاو و گوسفند و مرغ و جوجه 


حالا چند تا عکس...
هزار الله اکبر به پسرم...گردنت نشکنه مامانی...

اینم عکس بچگیه دایی محمد عرفان

ببین چقدر نانازی و کوچیک بوده...الهییییییی

و اینم یه عکس از پارسال دایی در همین پوزیشن

از خدا جوون میخوام شما دو تا دوستای خوبی برای هم باشید...خدا کمکمون کن فرزندان خوبی تربیت کنیم...


مامان من کو؟
كوچولويي از
بيرون آمد
من كجاست ؟
را ديد
رسيد
مهربان رسيد
رسيد
رسيد
